لحظه هاي زندگي !....................

لحظه ها برگ های درخت تنومند زندگی هستند
دیروز برگ زردی است که قصه ی سبز بودنت لا به لای خطوطش حک شده
فردا جوانه ایست که شاید بروید شاید هم نه

اما امروز فرصت سبزی است که باید حقیقت سبزش را دریافت و زیر سایه سارش موهبت بودن را ستود.
.................
سلام
متن بالا بنظرم به حدي زيباست که دلم ميخواست به تنهايي زينت بخش اين پست بود ولي با خودم گفتم خواندن کي بود مانند نوشتن ! حرفهاي قشنگ رو بارها و بارها ميشنويم ولي از اين گوش گرفته و از ديگري برون مي کنيم پس فرصت غنيمتست تا با نوشتن باز هم در ذهن تثبيتترش کنيم و با مرور و تکرار شايد ذره اي ملکه وجود ! واقعا چه غنيمتي بالاتر از دقايق و لحظات زندگي و عمر کوتاه ما وجود دارند که هر لحظه که ميگذره ستاره ايست که بر ما چشمک ميزنه و خاموش و سرد ميشه و اين چشمکها گاهي پرنورند و گاهي کم رنگ و ما چه بيتابانه چشم بر عبورشون ميدوزيم و غافليم که هر لحظه اي که ميگذره ديگه بازگشتي نداره و زماني چشم باز مي کنيم و سرمايه زندگيمونو از دست رفته مي بينيم . عمر ما هر چند بلند در انتها چشم بر هم زدن و افول ستاره ايست پس به جاي اينکه بيتاب گذرش باشيم بيقرار ثبت و حفظ اين لحظات بر بياييم که با گذشت سالها و نسلها مرور اون لحظات احياگرشون باشه و گويي هرگز نمرده اند . ميدونم ابدي کردن لحظات براي همه ما ميسر نيست پس بايدبکوشيم لااقل اين لحظات رو در زندگي و خاطر خودمون به زيبايي ابديشون کنيم تا زماني که ديگه بهشون دسترسي نداريم از گذرشون افسوس نخوريم و بر خود بباليم . و بي شک لحظه هايي در ذهن ما به نيکويي ياد ميشوند که با عشق ثبت شده باشند و رنگ عشق ابدي و جاودانيست .
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق, ثبت است بر جریده عالم دوام ما
اين شعار هميشگي ماست که در حال زندگي کنيم که گذشته رفته و آينده را کسي نديده! اما فکر مي کني تا چه حد قدردان لحظات در حال گذر زندگيمون هستيم که سازنده آينده و افسوس يا افتخار گذشته ما خواهند شد . ايکاش شعار نديم و با تمام وجود به اين جملات زيبا و پربار و تکان دهنده نگاه و عمل کنيم ! گاهي براي تحقق امري تنها گذر از يک پل کافيست !
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!
..........................
ای لحظه های من
که در آخرین پناهگاه زمان خفته اید
ای لحظه های من
که سازنده و معمار گذشته من بودید
که اکنون آغوش زمان را رها می کنید تا آینده ام را بسازید
با ظرافت گذر خود چه کردید با دل بی سودای من؟
ای لحظه های خوب و زیبا
ای لحظه های من
که از من گریزانید
بی شما به استقبال آینده می روم
بی شمابه انتظار آن می نشینم که نه میدانم چیست و نه می شناسمش
با شما می دانم آنچه رفت از دست نمی آید بار دیگر
و آنچه می ماند لبخند پشیمانی ست
با شما می فهمم قصه ای آغاز شد
قصه ای پایان گرفت
پس اگر می خندم
یا اگر می گریم
لحظه ای می گذرد
غصه ام بی ثمر است
.........زیرا که این نیز می گذرد
دلا"""""""""""""""""""""""""""""رام






